|
پسری عاشق دختری شد و به خواستگاریش رفت . پدر دختر گفت : اگر می خواهی دخترم را به تو بدهم باید به سربازی بروی و بعد با او ازدواج کنی! پس پسر قصد سربازی رفتن کرد! خانواده اش او را از این کار نهی کردند و گفتند که بگذار درست تمام شود بعد ! اما پسر نپذیرفت و گفت : تحمل سختی ها را به خاطر عشقم تحمل می کنم ! و سپس به خدمت رفت . اما خدمت به وی به سختی می گذشت و رزمهای شبانه و آموزشهای سخت نظامی روزانه و نگهبانی های فراوان و غذای اندک امان وی را برید. روزی به مادر نامه نوشت که ای مادر ! به خانه آن دختر برو و بگو من غلط کردم ! یا از خیر پایان خدمت من بگذرید و یا دختر شما را نخواستم ! مادر برای وی نوشت : ای پسر ! حال که یک غلطی کردی تمامش کن چون این یکی که پرید لااقل برای دفعه بعد از نو شروع نکنی !
دوباره خزون اومد نم نم بارون می زنه تو صورتم بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز دستای کی رو گرفتی زیر بارون های پاییز؟ می خوام اینجا با تو باشم زیر بارون ها دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره خزونم داره می ره نموند برگی رو درختا من هنوز منتظرم تویه جاده تک و تنها دیگه بارون نمی باره تویه جاده پر برفه به خدای آسمون ها عشقت از یادم نرفته می خوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون نیایی با خاطراتت سر می زارم به بیابون
مشق سکوتو خط بزن اینجا کسی غریبه نیست دفتر کهنه ی دلت رنگ غمو دوست نداره بهش از شب و تنهایی نگو خورشید مون جلوه گره برای خاک باغچه مون ترانه ای تازه بخون
عشـقــی کـه قلب منـجـــمدم را مذاب کرد ما را به جــرم با تــو نشستن کبــاب کـرد یک شعله عشق در شب چشمم نفس کشید یک آیه از نــــگاه تو را مـستـــجــاب کرد چشمت همیــشه منتـــظر چــیـز تازه ایست چیــزی شبـیـــه آنـچه دلـــم را مـجـاب کرد مانند مرغ گــــم شده آرام و ســـر بـــه زیر پـســـکوچه های ذهـــن مـــرا انتخاب کرد لعنت به چشم خستــــه ی بـــارانـــی خودم یک شب تــمـام نقشــه ی ما را بر آب کرد امشــب تــو نیـســـتی و ، بـرای گـــریستـن بایـد تمـــــام غـربـت مــــا را کــتــاب کـرد
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم! بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
یکی پرسید اندوه تو از چیست سبب ساز دل دیوانه ات چیست؟ برایش عاشقانه مینویسم به مستی برای خاطر آنکه باید باشد و نیست چه شام ها که چراغم فروغ ماه تو بود پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود عنایتی که دلم را همیشه خوش میداشت اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود بلور اشک ، به چشمم شکست وقت وداع که اولین غم من ، آخرین نگاه تو بود !
بزن باران بهاری کن فضا را بزن باران و تر کن قصه ها را بزن باران که از عهد اساطیر کسی خواب زمین را کرده تعبیر بشارت داده این آغاز راه است نباریدن دلیل یک گناه است
بزن باران به سقف دل که خون است کمی آنسوتر از مرز جنون است بزن باران که گویی در کویرم به زنجیر سکوت خود اسیرم بزن باران سکوتم را به هم زن و فردا را به کام ما رقم زن بزن باران به شعرم تا نمیرد در آغوش طبیعت جان بگیرد بزن باران،بزن بر پیکر شب بر ایمانی که می سوزد در این تب به روی شانه های خسته ی درد به فصل واژه های تلخ این مرد بزن باران یقین دارم صبوری و شاید قاصدی از فصل نوری بزن باران،بزن عاشق ترم کن مرا تا بی نهایت باورم کن
من زندگی را دوست دارم ولی
تمام راهها را بسوی جاده ی تنهایی می پویم و در اضطراب گلبوته های جدایی , چشمانم را بسوی صداقت پروانه های شهر عشق , آذین می بندم . به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی و بر تاروپود تنم حروف عشق را ترنم نمودی . پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت و من… در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان تو تجلی کند ….!!!
چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت. چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم. چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام. چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ. چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم. چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است………
هیــــچکـی از رفــتن من غصـــه نخــــــورد هیــچکــی با مــوندن مــن شـــاد نشـــد وقــتی رفــتم کـــــــسی قــلبــش نگــرفـت بــغض هــیــچ آدمـی فـــریــاد نــشد وقــتی رفـــــــتم کــسی گــریش نگـــرفت اشکــش کــسی نـریخــت پــشت ســـرم
چــــرا بلبل همیشه نغمــه خـــوان است؟ چـــرا بــر بــرگ شـــبنم می نشیند؟ چــرا آلالـــه هــای بـــــاغ ســـرخنـــد؟ چــرا بــر روی گــل غم می نشیند؟ چـــرا بـــاران همـــیشه قطره قطره ست؟ چـــرا در خــانه ها دریــا نداریم؟ چــــرا در باغچـــه یــا تـــوی گلـــدان؟ گـــلی یا بـــرگـــی از رویا نداریم؟ چـــرا پـــروانه ها معـــنای عشقـــــند؟ چـــرا چغـــدان همیشه اشکبــارنــــد؟
عشـق یعنـی هـمون سـلام اول عشـق یـعنی جادوش کنی
نمی دونم چمه امشب؟ یه حال مبهمی دارم
یه عالم حرف نا گفته به احساست بدهکارم ولی می ترسم از گفتن از اینکه دست من رو شه ببین دستای خالیمو یه دنیا بی کسی توشه می ترسم وقتی فهمیدی ازم دوری کنی ، رد شی به این احساس چند ماهه یه جورایی مردد شی یکی هستش که می خوادت بدون حد و اندازه ببین داره غرورش رو به این چند جمله می بازه می خواد مال خودش باشی نه تو رویا نه پنهونی دیگه خسته شده از این نگاه غیر قانونی از این سر در گمی خسته ست از این دوری بدش میاد اون از سمت نگاه تو یه حس مشترک می خواد تموم خستگی هاتو تو آغوش خودش در کن ببین چیز زیادی نیس فقط حرفاشو باور کن
اي كــاش آهنگ محبت بودم و بــرايت آهنگ عشق را مي سـرودم. اي كاش قطره ي اشك بودم و از چشمهايت جاري مي گشتم. ولي افسوس كه نه آهنگ هستم ونه اشك چشمان پر مهرت. ولي هرچه هستم تا آخـرين قطره خـوني كــه در رگ دارم دوستـت دارم...
عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنم
|
About![]()
Home
|