تبليغاتX
باران

باران

پسری عاشق دختری شد و به خواستگاریش رفت . پدر دختر گفت : اگر می خواهی دخترم را به تو بدهم باید به سربازی بروی و بعد با او ازدواج کنی! پس پسر قصد سربازی رفتن کرد! خانواده اش او را از این کار نهی کردند و گفتند که بگذار درست تمام شود بعد ! اما پسر نپذیرفت و گفت : تحمل سختی ها را به خاطر عشقم تحمل می کنم ! و سپس به خدمت رفت . اما خدمت به وی به سختی می گذشت و رزمهای شبانه و آموزشهای سخت نظامی روزانه و نگهبانی های فراوان و غذای اندک امان وی را برید. روزی به مادر نامه نوشت که ای مادر ! به خانه آن دختر برو و بگو من غلط کردم ! یا از خیر پایان خدمت من بگذرید و یا دختر شما را نخواستم ! مادر برای وی نوشت : ای پسر ! حال که یک غلطی کردی تمامش کن چون این یکی که پرید لااقل برای دفعه بعد از نو شروع نکنی !

+نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت11:36توسط باران | |

دوباره خزون اومد نم نم بارون می زنه تو صورتم

بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم

رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز

دستای کی رو گرفتی زیر بارون های پاییز؟

می خوام اینجا با تو باشم زیر بارون ها دوباره

ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره

خزونم داره می ره نموند برگی رو درختا

من هنوز منتظرم تویه جاده تک و تنها

دیگه بارون نمی باره تویه جاده پر برفه

به خدای آسمون ها عشقت از یادم نرفته

می خوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون

نیایی با خاطراتت سر می زارم به بیابون

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت19:37توسط باران | |

مشق سکوتو خط بزن اینجا کسی غریبه نیست
                                                           نگو که باور نداری حرف دلت رو بنویس

دفتر کهنه ی دلت رنگ غمو دوست نداره بهش
                                                           نگو تو راه عشق هیچ کسی پا نمیذاره

از شب و تنهایی نگو خورشید مون جلوه گره
                                                           نگو نسیم سحری از کوچه مون نمیگذره
اسبتو زین کن و بیا تو شهر تنهایی نمون خونه رو
                                                             روشن میکنه حتی یه شمع نیمه جون 
  پرنده ها منتظرن قدم بذار تو آسمون

                                                      برای خاک باغچه مون ترانه ای تازه بخون
از شب و تنهایی نگو خورشیدمون جلوه گره
                                                        نگو نسیم سحری از کوچه مون نمیگذره

+نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت19:36توسط باران | |

 

عشـقــی کـه قلب منـجـــمدم را مذاب کرد

ما را به جــرم با تــو نشستن کبــاب کـرد

یک شعله عشق در شب چشمم نفس کشید

یک آیه از نــــگاه تو را مـستـــجــاب کرد

چشمت همیــشه منتـــظر چــیـز تازه ایست

چیــزی شبـیـــه آنـچه دلـــم را مـجـاب کرد

مانند مرغ گــــم شده آرام و ســـر بـــه زیر

پـســـکوچه های ذهـــن مـــرا انتخاب کرد

لعنت به چشم خستــــه ی بـــارانـــی خودم

یک شب تــمـام نقشــه ی ما را بر آب کرد

امشــب تــو نیـســـتی و ، بـرای گـــریستـن

بایـد تمـــــام غـربـت مــــا را کــتــاب کـرد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت14:33توسط باران | |

                                     به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
                                     که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت15:48توسط باران | |

یکی پرسید اندوه تو از چیست

سبب ساز دل دیوانه ات چیست؟

برایش عاشقانه مینویسم به مستی

برای خاطر آنکه باید باشد و نیست چه شام ها که چراغم فروغ ماه تو بود

پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود

اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست

ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود

دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت

که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود

عنایتی که دلم را همیشه خوش میداشت

اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود

بلور اشک ، به چشمم شکست وقت وداع

که اولین غم من ، آخرین نگاه تو بود !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت15:46توسط باران | |

+نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت21:36توسط باران | |

بزن باران بهاری کن فضا را

بزن باران و تر کن قصه ها را

بزن باران که از عهد اساطیر

کسی خواب زمین را کرده تعبیر

بشارت داده این آغاز راه است

نباریدن دلیل یک گناه است

بزن باران به سقف دل که خون است

کمی آنسوتر از مرز جنون است

بزن باران که گویی در کویرم

به زنجیر سکوت خود اسیرم

بزن باران سکوتم را به هم زن

و فردا را به کام ما رقم زن

بزن باران به شعرم تا نمیرد

در آغوش طبیعت جان بگیرد

بزن باران،بزن بر پیکر شب

بر ایمانی که می سوزد در این تب

به روی شانه های خسته ی درد

به فصل واژه های تلخ این مرد

بزن باران یقین دارم صبوری

و شاید قاصدی از فصل نوری

بزن باران،بزن عاشق ترم کن

مرا تا بی نهایت باورم کن

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت19:44توسط باران | |

تصاویر عاشقانه جدید (3)





+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت19:24توسط باران | |

12752720020531304549 سری جدید عکس و پوسترهای احساسی و عاشقانه اردیبهشت90

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت19:13توسط باران | |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...


ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...


کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...


کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم


و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است


میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...


کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...


میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود


میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت14:48توسط باران | |

من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم
!ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی ز آئینه می ترسم
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت14:42توسط باران | |

تمام راهها را بسوی جاده ی تنهایی می پویم

و در اضطراب گلبوته های جدایی ,

چشمانم را بسوی صداقت پروانه های شهر عشق , آذین می بندم .

به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی

و بر تاروپود تنم حروف عشق را ترنم نمودی .

پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت
هنوز در من شمعی روشن است .

و من…

در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام

تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان

تو تجلی کند ….!!!

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت12:49توسط باران | |

چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.

چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.

چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.

چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.

چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.

چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است………

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت12:33توسط باران | |

هیــــچکـی از رفــتن من غصـــه نخــــــورد

هیــچکــی با مــوندن مــن شـــاد نشـــد

وقــتی رفــتم کـــــــسی قــلبــش نگــرفـت

بــغض هــیــچ آدمـی فـــریــاد نــشد

وقــتی رفـــــــتم کــسی گــریش نگـــرفت

اشکــش کــسی نـریخــت پــشت ســـرم

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت23:7توسط باران | |

چــــرا بلبل همیشه نغمــه خـــوان است؟

چـــرا بــر بــرگ شـــبنم می نشیند؟

چــرا آلالـــه هــای بـــــاغ  ســـرخنـــد؟

چــرا بــر روی گــل غم می نشیند؟

چـــرا بـــاران همـــیشه قطره قطره ست؟

چـــرا در خــانه ها دریــا نداریم؟

چــــرا در باغچـــه یــا تـــوی گلـــدان؟

گـــلی یا بـــرگـــی از رویا نداریم؟ 

چـــرا پـــروانه ها معـــنای عشقـــــند؟

چـــرا چغـــدان همیشه اشکبــارنــــد؟

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت22:59توسط باران | |

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول
عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب
عشق یعنی انفجار احساسات
عشق یعنی کم کردن فاصله ها
عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم
عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن
عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه
عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی
عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه
عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی
عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن
عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست
عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره
عشق یعنی از هیکلش تعریف کنی
عشق یعنی من وتو ما میشویم
عشق یعنی حرفشو باور کنی

عشـق یـعنی جادوش کنی

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت20:35توسط باران | |

نمی دونم چمه امشب؟               یه حال مبهمی دارم

یه عالم حرف نا گفته                به احساست بدهکارم

ولی می ترسم از گفتن              از اینکه دست من رو شه

ببین دستای خالیمو                  یه دنیا بی کسی توشه 

می ترسم وقتی فهمیدی             ازم دوری کنی ، رد شی

به این احساس چند ماهه           یه جورایی مردد شی

یکی هستش که می خوادت         بدون حد و اندازه

ببین داره غرورش رو              به این چند جمله می بازه

می خواد مال خودش باشی         نه تو رویا نه پنهونی

دیگه خسته شده از این             نگاه غیر قانونی

از این سر در گمی خسته ست     از این دوری بدش میاد

اون از سمت نگاه تو               یه حس مشترک می خواد

تموم خستگی هاتو                  تو آغوش خودش در کن

ببین چیز زیادی نیس               فقط حرفاشو باور کن

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت13:16توسط باران | |

اي كــاش آهنگ محبت بودم و بــرايت آهنگ عشق را مي سـرودم.

اي كاش قطره ي اشك بودم و از چشمهايت جاري مي گشتم.

ولي افسوس كه نه آهنگ هستم ونه اشك چشمان پر مهرت.

ولي هرچه هستم تا آخـرين قطره خـوني كــه در رگ دارم

         دوستـت دارم...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت13:7توسط باران | |

عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنم

با همه احساس خود را با تو قسمت می کنم

مرز بی پايان مهرت را به من بخشيده ای

در جوابت هر چه دارم من فدايت می کنم

نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ای

من وجودم را هميشه فرش راهت می کنم

ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفا

عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت می کنم

بر خرابات وجودم زندگی بخشيده ای

تا نفس دارم هميشه شاد شادت می کنم

همچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتم

من صداقت را هميشه سرپناهت می کنم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت13:5توسط باران | |